شعر :

 

ز روی دلخوری بر گنبد دوار می خندم

به دنیا و به مافیها من بیکار می خندم

زمانی از پریشانی به حال خویش می گریم

 زمانی بر زمین و بر در و دیوار می خندم
به پیش من مزن حرفی ز عشق و عاشقی زیرا

که من بر قصه دلداده و دلدار می خندم

فلک با من سر جنگ و ستیزو دشمنی دارد

ولی من روز و شب برچرخ بد رفتار می خندم

رسیده قرض من تا خرخره  لیک ندارم غم

که از سر تا به پا بر مرد بستانکار می خندم

برای خوردن ماهی دل مردم همه خون شد

و لیکن من به ماهی و ماهیخوار می خندم

یکی از دوستانم گفت : چرا هر لحظه می خندی

بدو گفتم که بر حرف توهم زوری هزار بار می خندم

 

سراسر زندگیتان پر ز خنده باد